تبليغاتX
لحظه های زندگی را غنیمت بشمار
سعی می کنیم مطالب جدیدی ارایه بدیم
 

ـ به یاد داشته باش که آینده موفق از همین الان شروع می شود.

ـ نگرانی ها و ترس های کودکت را کوچک نشمار.

ـ بدان که از هر ابتکار و خلاقیتی کپی خواهد شد.

هر گز از رویایی که در سر داری فقط به خاطر مدت زمان طولانی که به حقیقت پیوستن آن لازم است دست نکش به هر حال این زمان سپری خواهد شد.

در سفر لباس بیشتری نسبت به آن مقدار که فکر می کنی کافی است بردار.

مراقب پشت سرت باش!

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 11:25  توسط آیدین   | 

 

 

می دونم خیلی وقته وبلاگ رو به روز نکردیم به هر حال معذرت می خوام. (البته به نوبه خودم!)

دوستانی که داخل کشور تشریف دارن می دونن که چند ماهیه سهمیه بندی بنزین شروع شده و کل ذهن مردم رو به خودش مشغول کرده. از مشکلات و دردسرهای فراوان این کار که بگذریم و اینکه آیا این کار اقتصادی و یا به قولی یک عمل حساب شده و برنامه ریزی شده هست ( مثل بقیه کارهای این دولت!). همه اینها به کنار.

بقیه در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 20:39  توسط آیدین   | 

 

مهم اين نیست چقدر دانش دارید. مهم این نیست چقدر عشق و علاقه برای رسیدن به هدف در دلتان موج می زند. حتی مهم نیست که قبل از این چند میلیون واحد تلاش و زحمت کشیده اید. در حالی که همه این ها بسیار مهم اند اما یک چیز دیگر هم هست که اگر نباشد کمترین تندبادی می تواند تمام این عشق و زحمت را زمین گیر کند. و آن چیز که هنگام مواجهه با موانع ناامید کننده و بازدارنده، ما را به جلو می راند چیزی نیست جز میزان سماجت و پافشاری و به زبان ساده مقدار "پافشاری و گیری" که به موضوع می دهیم.

وقتی هدف، روشن و شفاف مشخص شد و انسان از درست بود مسیری که انتخاب کرده و از صحیح بودن تصمیمش مطمئن شد، دیگر نوبت گیر دادن فرا می رسد و این گیر و سماجت و سرسختی باید آن قدر ادامه پیدا کند تا ما را به مقصود برساند.

در زندگی عادی نیز شما باید با مشکلات و موانع به همین شکل برخورد کنید. روبه روی مشکل بایستید و با اطمینان و اقتدار بگویید که با تمام توان و اراده خود قصد کرده اید تا از مانع عبور کنید و حاضرید در این مسیر هزاران بار زمین خوردن را تجربه کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 18:29  توسط آیدین   | 

 کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون

اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه !؟

چرا بايد دل خدا بگيره!!!!

دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي

خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه

جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم

تا پاک و آسماني شوم!

آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد

حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و

يااز ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند

باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من

مي گفت : خدا دلش گرفته و از دست آدم

بدا داره گريه ميکنه...

کاشکي که بارون بزنه ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 تیر1386ساعت 21:30  توسط آیدا  | 

 

سوگند به نامت و کلامت .

سوگند به سپیدی تار موهایت .

سوگند به طنین صدایت که با نجوای محبت آمیز آن مرا در آغوش

میکشی تا دمی بیاسایم .

وبالاخره سوگند به تمامی رنجهایی که تا کنون متحمل شده ای ، هرگز

فراموشت نخواهم کرد و همیشه در کنارت خواهم ماند وبرای سلامتی تو

به درگاه خداوند متعال دعا خواهم کرد .

 همیشه دوستت دارم مادرم حتی اگر در دل خاک باشم .

 

روز مادر بر همه مادران مبارکباد

 

مادرم دستت را میبوسم و برقلبم می فشارم

 

و خاک قدمهایت را سورمه چشمانم میکنم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 2:5  توسط آیدا  |